
داشتم هدایه می خواندم ، مبحث مفعول معه را ، تمام که شد ، تشنه ام شد ؛ به قصد نوشیدن آب به سمت حیاط رفتم و چقدر گوارا بود آب . پس از حمد خدا بازگشتم .
در بین مسیر آبخوری تا حجره گلی بود که قصد کرده بودم در راه بازگشت او را ببویم .
...
چند نفر از بچه ها بحث می کردند ، بحث بی ارزشی بود ! نه ، بی ارزش نبود ولی مهم هم نبود ، حداقل آنقدر مهم نبود که صدا بالا برود ، لا اقل بحث درسی و علمی نیز نبود ...
هرچه بود بحث بود و این چیزی است در اینجا رایج !
توجهم به آنها معطوف شد ... دستگیره را پایین آوردم ... در باز شد ... وارد حجره شدم !
هنوز هم او معطر است . هرچند که نبوییدمش ولی قسم می خورم که ببویمش .
و اکنون بر من استغفار دیگری نیز واجب است
خدایا ببخش مرا که زیبایی هایت را ندیدم و در بوییدن او شریک قائل شدم .
- - - - -
در آداب بوییدن گل آمده است :
از امام صادق (ع) و در حدیث معتبر از پیامبر رحمت (ص) منقول است که هرگاه به گلی رسیدید ، او را ببویید و بر دیده ها بگذارید که آن از بهشت آمده است و همچنین مالک جهنی روایت نموده که گلی به حضرت صادق (ع) دادم ، ایشان گرفتند و بوییدند و بر هر دو دیده گذاشتند و سپس فرمودند : هر کس گلی را بگیرد و ببوید و بر دیده ها بگذارد و بگوید « اللهم صل علی محمد و آل محمد » هنوز گل را رها نکرده باشد که گناهانش آمرزیده شود .
حلیه المتقین / علامه مجلسی / فصل 12 در آداب بوییدن گل
ته نوشت : گل های زیادی را هنوز نبوییدم ، مدتی نیستم میروم که بجویم و ببویم و ...
بیماری ها انواعی دارند و عامل هر بیماری نیز متفاوت است ، مثل این است که بگویی به تعداد نفس ها راه برای رسیدن به خدا وجود دارد . البته انتهای هر بیماری لقاء نیست . برخلاف علم که میگوید بعضی ها کشنده یا فلج کننده و ... هستند ، اینگونه نیست ، بلکه صرفا به شخص مبتلا بستگی دارد . بیماری ، بعضی ها را در آغوش میگیرد ، بعضی ها را می بوسد و به بعضی چشمک میزند . این خود شخص است که تن یا روحش (یا هردو!!) را معطر می کند و آغوش باز میکند و اگر آن بیماری باحال باشد ...
یکی از این بیماری های باحال مننژیت(Meningitis) است ، اسمی باکلاس و روان دارد و مانند انواع مکاتب، برخی پسوند های رایج را یدک نمی کشد . معمولا هم دارو و درمان خاصی ندارد مگر در برخی موارد که باید بیوتیک هایش را از بین برد. البته اگر شناسایی دقیق شوند .
از سرفه ی خفیف و شدید و سردرد شروع شده تا کم هوشی و بی هوشی و فلج و در پاره ای نزول اجلاس کردن حضرت عزرائیل بر بالین طرف .
دو عامل باکتریایی و ویروسی از عوامل رایج آن هستند و یکی از عوامل اصلی آن گردوغبار خوزستان می باشد .
این ها را نگفتم که برسم به گردوغبار خوزستان . اشتباه نکن ، این هست ؛ ولی فقط همین که نیست ! اصل همان عزیز دوست داشتنیمان مننژیت است .
معمولا سروکار این بیماری با مغز و نخاع است ، شنیده ای که چشمان همت را به خاطر زیبایی برده اند ، کارکرد مننژیت هم در عالم به همین نحو است . البته باز فراموش نشود تمام اینها بسته به طرف است .
منظورم از طرف ، همان بیمار است ؛ چه میدانم مریض ، مبتلا ، هرچه که می گویند... . مهم این است که در حالت کلی به دو شخص اطلاق می شود :
یکی که از حالت عادی خارج شده باشد به واسطه ی عواملی .
یکی که به حالت عادی وارد شده باشد به واسطه ی عواملی .
وگفتیم که عوامل در قول حضرت مولا به تعداد نفوس است .
و نه نفوسی که سرشان مورد شمارش قرار گرفته بلکه آنها که قبل از مباحث آماری، یکی سرشان را شمرده بود ، همانکه بود و گفت باش و شد .
بگذریم و برویم آن طرف ... سراغ طرف .
خلاصه اینکه تمام اینها بسته به طرف است چون از جانب بیماری ها مشکلی نیست و معمولا باحال هستند .
و تفاوت من با آن طرف این بود که ... !
اصلا تفاوتی نداشتیم ، هیچ .
تنها یکیمان اهل حال بود و دیگری نه !
و آنکه اهل حال بود پریسال آمد این نزدیکی (اینجاهایی که می گویندش کربلا ولی ایران است) و همین مننژیت را در آغوش گرفت و رفت .
ومن که از اول همین نزدیکی بودم چنان دستانم را تنگ گرفته بودم که گویی در تابستان خوزستان از سرما می لرزم !!!
... تنها تفاوت ما همین بود ...
و چه تفاوت بزرگی
پ .ن 1: ببخشید دیگر ، مست این مننژیت بودم و حوصله ی نوشتن روضه مکشوف نداشتم .
خوشابحال اهل اشاره ، خوشابحال اهل نظر ، خوشابحال اهل حال ...
پ .ن 2: برای اینکه یکی از کار هایی که هم من کردم و هم طرف را انجام دهم (که باور کنید با هم تفاوتی نداریم) این شماره استاندارد بین المللی کتاب را مینویسم این پایین ، شاید خدمتی باشد به جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی .
ولی من کجا و طرف کجا ؛ من این طرف و او آن طرف !!!
9786009161607
شادی روح سید صلوات
حسین حسین حسین حسین حسین ...
وجود من به ذکر حسین است
حیاتم
مماتم
بقائم
لقائم
همه و همه به ذکر حسین است .
وقتی رب پرسید الست بربکم؟!
بر زبان آوردم کربلا
تعجب نکن اگر حین نماز هم حسین می گویم
تعجب نکن اگر حین گناه هم حسین می گویم !
شرمنده ام اما اگر حسین بر لبانم نباشد ، عدمم
... و در عدم بهشت و جهنم بی معنا ست .

دلبستگی :
پیوند عاطفی پایدار یک شخص با شخص دیگر است . دلبستگی را می توان از روی حالات دریافت ، این عالات عبارت اند از :
توجه ترجیحی – لمس کردن – چسبیدن – سر و صدا و ناله و زاری کردن در غیاب فرد خاص – لبخند زدن در حضور او
*چنین رفتاری در نوزادان، از نیمه دوم سال اول زندگی شایع هست .
.
..
...
نه هستی که لمست کنم ، نه می تونم بچسبم بهت ، نه اینکه سرم رو بگذارم روی پات . حتی حضورت رو هم حس نمی کنم که لبخند بزنم ، اصلا مگه لبخند هم میشه زد با این همه گناه ؟ ندبه هم که نمی خونم ، همون سالی یک بار هم با خمیازه شروع می شه و با صبحانه تموم . می مونه توجه به شما ! مگه میشه توی این همه آدم به کسی که نمی دونی کجاست و واقعا کیه توجه کرد ؟
خب ؛ هیچی برام نموند دیگه ! پس دلبستگی به مولا رو وللش ! به همین راحتی !!
به همین راحتی ؟؟
بیخود خم ابرو نیاور زین زخم مزخرف ...
پ ن : واسه خودم نوشتم ، لازم نیست فسفر خرج کنید .
.....خب بچه ها این وسایل مطعلق به یک شهید است که می بینید پوتینش چگونه بوسیله ی ترکش خمپاره ها سوراخ سوراخ شده ؛ جلوترکه بروید تصویر شهر را می بینید که پس از جنگ به شدت ویران شده است . 
بچه ها اینجا هم شهدای گمنام هستند...
جلو تر چند خمپاره می بینید که در جنگ عمل نکرده اند .
- آی پسر ویترین خالی را چرا نگاه می کنی؟ شهدای گمنام که دیدن ندارند ، یک ویترین خالی و یک دیوار صاف برای یاد بودشان هست .
با صدای راهنما به خودم آمدم و خودم را رساندم کنار بچه ها . کمی دلخور شدم ، با خودم گفتم : خب می خواهم پاکی و بی ریایی شهدای گمنام را ببینم اگه همین دیوار صاف را می فهمیدیم که تا الان اینجا نبودیم .
تمام ذهنم به اون ویترین خالی بود . تمام گفته ها ونا گفته های عرصه های عشق و ایثار و شهادت داخلش نهفته بودند ...
در صف های ایثار همه به پوتین های خاکی می نازیدند اما در این میان آنهایی که بدون پوتین بودند بیشتر به چشم آمدند و...
و زهرایی شدند.



مولای من از آن هنگام که پا به وجود گذلشتم با شما آشنا نبودم کاش از همان هنگام مرا وقف تو می کردند ، هنگامی که در گهواره می خوابیدم با ستاره های آویزان بالای سرم بازی می کردم اما باز آن هنگام نفهمیدم که ستاره ی وجود من تو هستی و بس ، بزرگتر که شدم کنار پدرم به نماز می ایستادم بی آن که بدانم چرا این کار را می کنم و هیچ کس جواب سوالم را نداد ، در کودکستان به لوحه می دادند اما باز هم خبری از تو نبود ، هنگامی که می خواستم اولین حروف را بر کاغذ بنویسم آب را نوشتم به من گفته بودند که آب مایه ی حیات است اما مولای من پس شما مایه ی چه هستید و بی شما آب های روی زمین آتشی مواج هستند که هر لحظه به ما نزدیک می شوند ، افسوس که در دفتر مشق هایم حتی یک کلمه از نام قشنگ تو پیدا نمی شد ، سال ها بعد هم به همین سان گذشتند و گذشتند ؛ گردش الکترون به دور هسته ، واکنش های مواد ، اتحاد های ریاضی ، جبر ، هندسه و هزاران علم و دانش دیگر سپری شد اما در هیچ کدام نگتند که تمام ان ها برای یک نفر است آن هم تویی مولای من . نگفتند هسته ی اتم تویی ما باید پروانه وار به دور شمع وجود تو بگردیم ،نگفتند که این همه اشکال وجود تو را ثابت می کند و با این اشکال باید تو را در قلبم ترسیم کنند .مولای من نگفتند و نگفتند و نگفتند تا خود آمدی یک شبه همه ی این ها را به من آموختی .
حال می دانم که چه می آموزم و برای چه می آموزم .
اما مولایم افسوس که تو در قلبم ترسیم شده ای اما هر چه در چشمانم تو را جست و جو می کنم تو را نمی جویم .
گل خاردارت-محمدصادق 9/10/1386