یکی بود یکی نبود یه پسرک بسیار زیبا مدتی بود که در یک جنگل زندگی می کرد .این پسرک هر روز صبح زود بلند می شد و به کنار رودخانه ای که از کنار کلبه اش می گذشت می رفت و زیبایی خود را در آب آن تماشا می کرد و از خود تعریف می داد که من زیبا ترینم و...
بعد از چند مدت درختان و گل و گیاه جنگل ـ که هر روز ناظر این ماجرا بودند ـ دیدند که دیگر آن پسرک زیبا از آنجا عبور نمی کند تا به رودخانه برود ، از رودخانه علت را می پرسند . رودخانه در جواب با لحنی غم انگیز می گوید آن پسرک در من افتاد و غرق شد و من دوست دارم دوباره او را ببینم .
درختان می گویند چرا ؟ او که به خاطر خودش می آمد و خود را در زلالی تو میدید !
رودخانه گفت : شما درست میگویید اما وقتی که آن پسرک بالای سر من می آمد و خود را در من می دید من نیز زیبایی خود را در چشمان او میدیدم ...
با تلخیص برگرفته از یک داستان خارجی که نمیدونم کجاست و از کیه ؟ اگه شما منبعش رو میدونید بگید !!!

