اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم


                                                                                


  پسرک برای خودش ودریا هم... 


یکی بود یکی نبود یه پسرک بسیار زیبا مدتی بود که در یک جنگل زندگی می کرد .این پسرک هر روز صبح زود بلند می شد و به کنار رودخانه ای که از کنار کلبه اش می گذشت می رفت و زیبایی خود را در آب آن تماشا می کرد و از خود تعریف می داد که من زیبا ترینم و... 
بعد از چند مدت درختان و گل و گیاه جنگل ـ که هر روز ناظر این ماجرا بودند ـ دیدند که دیگر آن پسرک زیبا از آنجا عبور نمی کند تا به رودخانه برود ، از رودخانه علت را می پرسند . رودخانه در جواب با لحنی غم انگیز می گوید آن پسرک در من افتاد و غرق شد و من دوست دارم دوباره او را ببینم .
درختان می گویند چرا ؟ او که به خاطر خودش می آمد و خود را در زلالی تو میدید ! 
رودخانه گفت : شما درست میگویید اما وقتی که آن پسرک بالای سر من می آمد و خود را در من می دید من نیز زیبایی خود را در چشمان او میدیدم ...  


 


 


با تلخیص برگرفته از یک داستان خارجی که نمیدونم کجاست و از کیه ؟ اگه شما منبعش رو میدونید بگید  !!!


 






نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 شهریور 86 توسط محمد صادقی
طبقه بندی: داستان ادبیات 


آرشیو مطالب
صفحات وبلاگ
لینک های مفید
پیوند ها
خبرنامه
آمار وبلاگ
از دست ندهید...
ریز موضوعات
لوگوی دوستان
آخرین مطالب