به انگشتان ظریف و زیبایش نگاهی کرد . گویی او را صدا می زدند . از سخره پایین پرید و به کنار برکه ای که از امواج دریا باقی مانده بود رفت . در زلالی آب به خودش خیره شد . ناگهان حس کرد تمام وجودش او را صدا می زنند . مکثی کرد . با آن انگشتان ظریف آب را به حرکت درآورد و تصویر زیبایش در آب برکه محو شد . اما هنوز حس می کرد که دارند او را صدا می زنند. بلند شد و به سرعت به سمت دریا دوید . جلو رفت . موج پایش را نوازش می داد . جلوتر رفت . این بار سردی آب را با تمام پایش حس کرد . با اضطراب خاصی جلو تر رفت . امواج آب به سر و صورتش می خوردند ، ناگهان موج او را بلعید و دیگر نفهمید چه شده است ... شب هنگام ماه نظاره گر بود که او کنار ساحل افتاده است . سعی کرد او را بیدار کند اما نتوانست . از سپیدی صبح کمک گرفت تلؤلؤ روح بخش خوشید به چشمان بسته اش ضربه می زد . خورشیدی که از آنسوی آب ها پیغامی آورده بود . چشمانش را گشود و یکدفعه از جای خود برخاست . بار دیگر به انگشتانش نگاهی کرد . هنوز اورا صدا می زدند . از شاخ و برگ درختان پیر قایقی ساخت و آن را به دریا انداخت . دائم امواج دریای رویاهایش او را از رفتن به جلو باز می داشت . اما او سعی میکرد با تک پاروی تدبرش قایق را به جلو حرکت دهد . رفت و رفت تا سرانجام به جزیره ی غریبی رسید . خورشید در آنجا درخشش خاصی داشت . قایقش را در ساحل رها کرد و کمی به داخل جزیره رفت . بازگشت ؛ قایق را در آب ها رها کرد و باسرعت به داخل جزیره دوید . پایش به سنگی خورد و پرتاب شد . ناگهان خود را در آغوش جوانی دید . همانکه نور خورشید نیز از او درخشش می گرفت . با هم برخاستند .
روی یک سخره سفید نشسته بود و به رفت و آمد امواج دریا می نگریست . دریایی که به اندازه رویاهای کودکیش بزرگ بود. نسیم خنکی صورتش را نوازش می داد . پرنده ها بر فراز دریای رویاهایش چرخ می زدند و منتظر طعمه های رنگارنگی بودند که در آب خودنمایی می کردند . این در حالی بود که او آرزوی جدیدی را در ذهن خود می پروراند .
جوان رو به او کرد و گفت : آرزو داشتی پرواز کنی ؟دستت را به من بده .
انگشتانش را نوازش کرد . اینبار انگشتانش آرام شده بودند .
دیگر او را صدا نمی زدند ، او را صدا می زدند .

