اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم


 


      من یک گل خاردار هستم آن وقت ها که غنچه ای بودم می دیدم که یک مرد مهربان می آید و مرا آبیاری می کند و با دستان مهربانش ساقه ی مرا می گیرد و می بوید ودر گوشم چیزی می گوید:


او می گفت تو گل خوبی هستی ولی می ترسم وقتی بزرگ شدی تیغ هایت در دستانم فرو رود .


من آن موقع منظورش را نفهمیدم واز آن موقع سال ها می گذرد  تا اینکه روزی که نباید بیاید ، آمد .


      یک روز زنبوری آمد تا از شهد من عسل بسازد و من او را اذیت کردم و او رفت . این کار من باعث ناراحتی باغبان شد و جوی آب را بر من بست . من خشک تر خشک تر می شدم و تیغ هایم برنده تر می شدند همچون دستان خشن شیطان . دیگر تیغ هایم به بچه های کوچک که می خواستند مرا بو کنند رحم نمی کرد . یاد سخن باغبان افتادم ، دیگر خود باغبان نیز مرا نمی گرفت فقط از دور به من می نگریست و می گفت چرا اشتباه کردی ؟


     روی به او ، التماسش کردم و گفتم پشیمانم از او خواستم تا همچون گذشته مرا بگیرد و ببوید ، باغبان مهربانم آمد تا مرا بگیرد ولی ...


     ولی من شرمم آمد خود را کنار کشیدم تا تیغ هایم دست مهربان ترین کسم را پاره پاره نکند ناگهان دیدم باغبان جوی آب را باز کرد و از چشمان او آب سرازیرشد و مرا سیراب کرد با دستان پینه بسته اش روی سرم دستی کشید تیغ هایم مانند روز اول برای مولایم نرم لطیف و برای شیاطین خشن و تیز گردید ...


      ولی وای از روزی که دوباره اشتباه کنم . آن هنگام که در دستان مولایم قرار دارم اگر ناگهان تیغ هایم به دوست رحم نکنند و دست آقایم را ببرند چه ؟


 


 یا بن الحسن همیشه با آب وجودت سیرابم کن و تیغ هایم را برای دشمنانت تیز و برنده کن .


 


                                                                         امضا


                                                                     گل خاردارت






نوشته شده در تاریخ جمعه 18 آبان 86 توسط محمد صادقی
طبقه بندی: دل نوشته حضرت مهدی (عج) 


آرشیو مطالب
صفحات وبلاگ
لینک های مفید
پیوند ها
خبرنامه
آمار وبلاگ
از دست ندهید...
ریز موضوعات
لوگوی دوستان
آخرین مطالب